<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بوم سفید</title>
<link>http://boomesefid.blogfa.com/</link>
<description>نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ... ... ... چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 30 Dec 2009 23:22:31 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>من اینجا بودم!</title>
<link>http://boomesefid.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;خیلی وقت است که اینجا ننوشته ام ... خیلی وقت است که از هیچ کس خبری ندارم . نه می دانم زندگی مژگان و عسلکش به کجا کشید ... نه می دانم جوجو با زندگی زناشویی چه می کند ؟ نه از هوراد مریم خانم خبر دارم  و نه از کافه گپ و نسرین و نازنین و پری و گیلدا و صدف و ساحل و آرزو و مریم پاییزی و بهروز و همه آنهایی که اسمشان خاطرم نیست ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر چیزی دل و دماغ می خواهد . بیایم بگویم پسرکم دو ساله شد وقتی سروهای مادران ایرانی با تبر ظلم به خاک و خون می افتند ؟ بیایم بگویم برایش شناسنامه ایرانی گرفتم ، وقتی هر روز دارند وطنم را از زیر پای من و ما می کشند ؟ بیایم بگویم ختنه اش کردیم و یک ماه یک چشممان خون بود و یک چشممان اشک ، وقتی هر دو چشم پدران و مادران آزاده وطنم خون است ؟ بیایم بگویم  انگشت نازنین پسرک معصومم را گذاشتم لای لولای در و دوازده ساعت سرگردان بخش اورژانس بودم وقتی فرزندان مام میهن در تودرتوهای سیاه ستم گم و گور می شوند ... بیایم بگویم چه ؟ ... که خوشحالم ؟ که دلتنگم ؟ که درس می خوانم ؟ که لباس می خرم و با افتخار روی برف سپید توی خیابانهای اودنسه راه می روم و یک دفعه به خودم می آیم و می بینم آنقدر قدمهایم را تند کرده ام که بدنم در دمای چهار درجه زیر صفر به عرق نشسته و لبهایم را چنان گزیده ام که ان چاک قدیمی دوباره سر باز کرده و مزه خون توی دهانم نشسته و میگرنم دوباره اود کرده از فکر آن سرو آزاده ای که غلام مزدور نیروی انتظامی بی رحمانه زیر چرخ گرفتش و فکر جان دادنش را هم نکرد . فکر اینکه عزیز کیست و کی توی حانه منتظرش نشسته و من نمی دانم این جلادها چطور حان خواهند داد ... اینها که خدا را هم می خواهند تصاحب کنند ... آخ مامان ! اگر به خاطر تو نبود و بهانه هایت قید آن تکه پاره گذرنامه را هم می زدم و هر چه توی دلم بود فریاد می کردم  .... آمدم بگویم من اینجا بودم ... من می نشینم جلوی تلویزیون و وقتی گوینده خبر شبکه دو تلویزیون دانمارک با احترام از عزم و صلابت مردم وطنم یاد می کند گریه می کنم . چیزی برای پنهان کردن ندارم . من همیشه ترسو تر از آن بودم که خودم را توی خط اول جا بدهم هیچ وقت هم نتوانستم این ترس را از دلم بیرون کنم . تحمل تحقیر و شکنجه و تجاوز را هم ندارم . درود بر ازادمردان و آزادزنانی که خود را در پناه خدا می بینند و برای حفظ ایران پاک از جانشان می گذرند . کاش من هم می توانستم به همان بزرگی باشم !... من اینجا بودم !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن :&lt;/STRONG&gt; پسرم ! تولدت مبارک !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Dec 2009 23:22:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boomesefid&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>boomesefid</dc:creator>
<guid>http://boomesefid.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من پا به پای مادران ایران زمین می گریم !</title>
<link>http://boomesefid.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 422px; HEIGHT: 437px&quot; border=0 hspace=30 alt=&quot;&quot; vspace=30 align=middle src=&quot;http://pic80.picturetrail.com/VOL1998/12231822/21754854/368190383.jpg&quot; width=449 height=479&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این روزها گریه از بام تا شام تنهایم نمی گذارد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سه روز بود که کامپیوتر را روشن نمی کردم . مهرنگ هم بر خلاف همیشه چند ساعتی با اینترنت دست و پنجه نرم می کند و بدون آنکه کلامی به زبان بیاورد یا مثل این چند وقت فیلم یا عکسی نشانم دهد کامپیوتر را خاموش می کند . وقتی کسی از ایران زنگ می زند دوست ندارم بپرسم از ایران چه خبر ؟ دوست ندارم بشنوم که یک لاله دیگر را گوشه خیابان پرپر کردند و از کسی صدا نیامد و همه گفتند کار مرد نامرئی بوده ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من هیچ وقت آنقدرها شجاع نبودم که در اینجور موقعیتها خودم را به مسلخ بیندازم و بی ابا از پیامدهای احتمالی وسط میدان جولان بدهم و یک کلام بگویم چه می خواهم . من از آن آدمهای ترسوی محافظه کاری ام که همیشه عزیزی در گوشه قلب دارند که دست و پایشان را می بندد و چیزی که نمی خواهند از دست بدهند . آدمهایی که در روزهای پر تاب و تب جریانات کوی دانشگاه با پشتکار  جزوه های درس ارتباطات انسانی را می خواندند و خداخدا می کردند که تا روز امتحان سر و صداها بخوابد . آدمهایی که هرگز وبلاگشان رنگ و بوی سیاست ندارد وقتی به ایران سفر می کنند لاک نمی زنند و روسریشان را جلو می کشند که هر بی آبرویی بی آبرویشان نکند ... من از آن آدمهایی هستم که طرفدار میرحسن نیستند ٬ نه که نباشند ... میرحسین را همانجا روی صندلی ریاست دانشکده هنر می خواهند که صد سال یکبار طرح نگار خانه ای فرهنگسرایی چیزی را بدهد نه این که روی کرسی سیاست سوپاپ اطمینان دیگی شود که خیلی وقت است به جوش امده ... آدمهایی که خاتمی ساکت و منزوی کتابخانه مرکزی را می خواستند که هنوز از مشتی دختر برمودا پوش نیمه عریان و پسر زیر ابرو برداشته سوار بر شیر ژیان خنجر ناسپاسی از نبود آزادی را به دل ندیده بود ... من اگر ایران بودم ... رای می دادم ... نه برای اعتقادم ٬ برای مقابله با چیزی که از ان نفرت داشتم ... نه برای آزادی ... برای آن که خفه نشوم .... نه برای سعادت ... برای آنکه نمیرم !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما هر چه هستم  نمی توانم ببینم هر روز آزادمرد و آزاد زنی از وطنم را به مثابه گوسفندی بی عقل و شعور کنار خیابان سلاخی می کنند ... نمی توانم ببینم یک روز با هزار دوز و کلک مردم را پای صندوق سحر آمیز سرنوشت می کشند و روز دیگر خس و خاشاک خطابشان می کنند و به گمان آنکه اینها توده ای بی درایتند که به کیشی آمده اند فکر می کنند می توانند مردم صبور ایران را به فیشی برانند ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کسانی که دیروز زلف مردان جوان ایران را می چیدند و با باتوم به تن بی گناهشان می زدند ... آنهایی که توی خیابان اشک به چشم زنان شکیبای وطنم می اوردند و بزک و دوزکشان را با سیلی و دشنام پاک می کردند ... فکرش را نمی کردند که چه روح بلند و چه شجاعت بی انتهایی در پس این اندامها نهفته است ... فکرش را نمی کردند پشت همه این رنگها ٬ شعور و ایدئولوژی ایرانی هرگز رنگ نمی بازد ... و حالا همان کاکلها ... همان دانشجویان ستاره دار ... همان لبهای پاک شده از ماتیک ... همان مادران و پدران منتظر ... همان چهره های شرمسار از صاحبخانه و همسر و فرزند و مغازه دار ... همان هنرمند سر خورده ... همان روزنامه نگار اوین رفته .... و اصلا همه انهایی که حقی دارند ٬ اینجا توی شهر من ٬ توی کشور من ٬ توی محله ای که در آن بزرگ شدم ٬ چهره به سوی دوربین می گیرند و شعار می دهند و ادعای حق دارند ... و چه درد بزرگی است که ببینی مردمی که عمری به جان آمده اند امروز جان می دهند .... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من توی همه این سروهای خونین تا ابد ایستاده ٬ فرزند خودم را می بینم . احساس مادری به همه آنهایی را دارم که این روزها توی بی بی سی و سی ان ان و یوتیوب و ای بی سی نیوز و ... به خاک و خون کشیده شدنشان را دیده ام . من توی جلد مادر ندا فرو رفته ام . توی جلد ان جوان بیست و یک ساله همایونشهر اصفهان که اولین شهید راه آزادی بود . توی جلد مادر ان دانشجویی که به سرش تیر زدند ... مادر آن جوانی که چندین مامور با باتوم پیاپی به سر و رویش می کوبیدند ... مادر آن دختری که به سرباز نیروی انتظامی لگد می زد ... و من پا به پای مادران ایران زمین گریسته ام !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Jun 2009 00:58:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boomesefid&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>boomesefid</dc:creator>
<guid>http://boomesefid.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اردیبهشت ... آی اردیبهشت !</title>
<link>http://boomesefid.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;گفتم مگر می شود این اردیبهشت تمام شود و من ننویسم ؟ این اردیبهشتی که روز بیست و نهمش ٬ سی ساله شدم و روز سی و یکمش ٬ یک بیستم قرن از بهم پیوستن من ومهرنگ گذشت ... و روز سی امش - صد البته - سورنا هفده ماهه شد ؟ ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;از زمانی که به یاد می آورم از رسیدن به مرز سی سالگی می ترسیدم . ترسم آن روزی بیشتر شد که بیست سالگی را از سر گذراندم و حس کردم دیگر آن دخترک تین ایجر رویایی نیستم که فکر می کرد روزی دنیا را تکان می دهد و باید سر فرو آورم و به زندگی اجباری و به قول مهرنگ &quot; کپی / پیست &quot; شده تن دردهم ... گو اینکه چنان هم نشد و هر چه این چرخ فلک سخت تر بر ما گرفت ٬ سرما بیشتر گرم رویاهایمان شد و بیشتر کودک بی پروای درون را نازپرورده کردیم ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;امروز که دو روز از سی ساله شدنم می گذرد نه تنها آزرده خاطر نیستم و احساس پیری نمی کنم ٬ بلکه به گمانم کودک درونم کارآزموده و با تجربه تر خودش را آماده می کند که به رویاهایش جامه عمل بپوشاند ... برای من امروز سی سالگه مرز پا گذاشتن به میانسالی و پزمردن آرزوها نیست ... برعکس ... نقطه شروع بالفعل کردن بالقوه هاست ... جدی تر گرفتن رویاها و آمال دور و دراز که به هر قیمتی باید تحقق پیدا کنند . سی سالگی برای من چهره باتجربه زنی را به همراه اورده که از زیر و زبرهای بسیاری عبور کرده و به یقین رسیده و می داند که چه می کند و شاید با اندکی ایمان بیشتر به آنچه که از قبل به ان اعتقاد داشته نگاه می کند ... سی سالگی برای من فصل تولد خواسته های است که همیشه از سر بازشان کرده ام  : بیایید کودکان من امروز همه شما با سی سالگی من متولد می شوید و به من شکل می دهید ... درست مثل هفده ماه پیش که سورنا با آمدنش سرو سامانم داد ... پس پیکها را ببرید بالا ... به سلامتی سی سالگی ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت ۱ :&lt;/STRONG&gt; کسانی که اهل پیک و جام نیستند صلوات بفرستند ... من به آن هم خیلی اعتقاد دارم ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت ۲ :&lt;/STRONG&gt; به مناسبت سی سالگی از طرف همسر جان مزین به بک فروند لپ تاپ نقلی شدیم و به مناسبت پنجمین تجدید عهدمان ٬ آبونمان اینترنت مستقل دریافت کردیم ! لهذا این وبلاگ از این پس در فواصل کوتاهتری به روز خواهد شد ... پیکها بالا به سلامتی همسرجان ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 21 May 2009 22:11:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boomesefid&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>boomesefid</dc:creator>
<guid>http://boomesefid.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چراغ قرمز</title>
<link>http://boomesefid.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;هوا سرد است . اینجا خبری از آمدن بهار نیست . نه جوانه ای بر درختی ... نه خورشیدی از پس ابر کبود ... نه صدایی آشنا که نوروز را خجسته بخواهد ... چراغ عابر پیاده قرمز است . هر چند چراغ سواره سبز شده . ماشینها می روند . چه آنهایی که از روبرو می آیند ٬ چه آنهایی که از پشت سر می آیند ... حتی آنهایی که از دو سو عبور می کنند . اما چراغ عابر پیاده سبز نمی شود ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;EM&gt;کاش بدانی چقدر از خودم بیزارم . اما چاره ای نبود . نه برای اینکه نمی دانستم در ساعات حضورم در کلاس باید با تو چه بکنم ؟!؟؟! نه ... چاره ای جز این نبود که از خانه بیرون بکشمت و تو را در جایی سرگرم کنم که همسن و سالان خودت هستند و کسانی که با تو بازی کنند . برای اینکه کسانی غیر ا&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 273px; HEIGHT: 406px&quot; border=0 hspace=30 alt=&quot;&quot; vspace=30 align=left src=&quot;http://www.cityofgrandterrace.org/images/pages/N273/traffic_lights.jpg&quot; width=350 height=1187&gt;ز پدر و مادرت را ببینی . زبان &lt;STRONG&gt;نامادری ات&lt;/STRONG&gt; را یاد بگیری و با اجتماعی که در ان زورچپان شده ای اخت شوی . برای اینکه از آدمها نترسی و وقتی بزرگ شدی اعتماد به نفس سینه سپر کردن و حرف زدن و پیش رفتن را داشته باشی ...&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;چراغ سبز نمی شود . از ایستادن پشت چراغهای قرمز خسته شده ام . چراغ خراب است . می روم آن سوی خیابان . به زن جوانی که لباس جاگینگ پوشیده و با گوشی موسیقی گوش می کند می گویم  &quot; تو هم رد شو ... سبز نمی شود ! &quot; گوشی اش را از توی گوشش در می آورد و هاج و واج نگاهم می کند ! ...  زندگی هایمان مبدل شده به زنجیره بی انتهایی از چراغهای قرمز . پاسخهای منفی . &quot; نه &quot; های بلادرنگ ... چیزهایی که دوست نداریم و انجام می دهیم و به آنها عادت می کنیم و بعد از مدتی فکر می کنیم که آنها را دوست داریم و وقتی به خودمان می آییم ٬ دیگر نمی دانیم واقعا&quot; چه چیزی را دوست داریم و حقیقتا&quot; می خواهیم ؟!؟!؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;EM&gt;توی مهدکودکی که هر دو هفته یک بار برای دیدن و بازی کردن با بقیه بچه هایی که توسط پرستاران خانگی مراقبت می شوند و البته آشنایی با پرستارانشان ٬ می روی ٬ وقتی چشمت به ماریان افتاد ٬ فهمیدی که دیگر از من خبری نخواهد بود . البته تا چند ساعتی و آن وقت بود که دوزاری ات افتاد و زرق و برق آن همه اسباب بازیهای کوچک و بزرگ رنگ و وارنگ و چهره های بشاش و ریز و درشت کودکان موطلایی و چشم آبی از خاطرت محو شد و بغض کردی ... و من به اشاره ماریان سالن را ترک کردم تا تو کمتر بهانه بگیری !&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;توی خط دو چرخه که می پیچم نزدیک است موتور سواری زیرم بگیرد . انگشت اشاره اش را به نشانه تذکر بالا می آورد و لبخند می زند . من هم لبخند می زنم . به چه ؟ ... می ایستم پشت چراغ قرمز بعدی . باد می آید ... بادی شدید که به مغز استخوان آدمی نفوذ می کند . گوشهایم درد می کنند و چشمهایم و سرم ... و قلبم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;EM&gt;وقتی برگشتم تا پستانکت را که توی جیبم جا مانده بود به دست ماریان برسانم ٬ صدای گریه ات توی کریدور پیچیده بود . توی بغل ماریان نشسته بودی و زار می زدی و ماریان سعی داشت برایت کتاب بخواند . بچه ها دورت حلقه زده بودند و با حیرت نگاهت می کردند و مادران و پدرانشان با لبخندی تلخ از دور نظاره گر بودند . آنها نمی دانند که ما هر روز با هم توپ بازی می کنیم . نمی دانند با ترانه های امریکایی ٬ ایرانی می رقصیم و قطار می شویم و هوهو - چی چی می کنیم . نمی دانند روی میز آبی رنگ تو با طرح  &quot;وینی پوه &quot; ٬ چه مزه ای می دهد ضرب گرفتن و &quot; لب کارون &quot; خواندن !&lt;/EM&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;چراغ سبز شده اما من هاج و واج ایستاده ام و به رفت و آمد عابران پیاده نگاه می کنم . گاهی وقتها پیش می آید ... چراغی که سبز می شود ... جوابی که مثبت است ... یک &quot; آری &quot; شیرین ... و تو در خواب - و شاید کابوس - چراغهای قرمزی ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;EM&gt;آنجا به تو تلفظ دانمارکی اسمت را یاد می دهند . به تو یاد می دهند چطور خودت را در ۱۰ عدد خلاصه کنی . به تو یاد می دهند دلت نگیرد و وابسته نشوی و اگر گرسنه بودی ناز نکنی . یاد می گیری وقتی زمین می خوری گریه نکنی و به هر چیزی که قدت به آن می رسد دست نزنی .... تو تازگیها می فهمی &quot; نکن &quot; یعنی چه و من به &quot; بابایی &quot; گفته ام که تازگیها تو غصه می خوری و من این را از چشمهایت می خوانم اما گمان نمی کنم او منظورم را فهمیده باشد . او نمی داند گریه گرسنگی و خواب آلودگی و خستگی و دلدرد تو با هم چه فرقی دارد ... پس چطور می تواند غصه را توی چشمهایت بخواند؟&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;چراغ دوباره قرمز شده ... من از خیابان رد می شوم . گاهی باید از چراغ قرمز ها رد شد . جوابهای منفی را نشنیده گرفت و &quot; نه &quot; ها را هیچ شمرد ...&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Mar 2009 12:36:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boomesefid&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>boomesefid</dc:creator>
<guid>http://boomesefid.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهار بهار! </title>
<link>http://boomesefid.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;IMG alt=&quot;دومین سال نوی سورنا در کنار من و مهرنگ &quot; hspace=30 src=&quot;http://pic80.picturetrail.com/VOL1998/12231822/21754854/358823628.jpg&quot; align=middle vspace=30 border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;بهار بهار&lt;BR&gt;پرنده گفت یا گل گفت؟&lt;BR&gt;خواب بودیم و هیچکی صدایی نشنفت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بهار بهار ...صدا همون صدا بود&lt;BR&gt;صدای شاخه ها و ریشه ها بود&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بهار بهار چه اسم آشنایی&lt;BR&gt;صدات میاد اما خودت کجایی؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟&lt;BR&gt;تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; بهار اومد لباس نو تنم کرد&lt;BR&gt;تازه تر از فصل شکفتنم کرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بهار اومد با یه بغل جوونه&lt;BR&gt;عیدو آوورد از تو کوچه تو خونه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;(حیاط ما یه غربیل&lt;BR&gt;باغچه ی ما یه گلدون&lt;BR&gt;خونه ی ما همیشه&lt;BR&gt;منتظر یه مهمون)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بهار بهار یه مهمون قدیمی&lt;BR&gt;یه آشنای ساده و صمیمی&lt;BR&gt;یه آشنا که مثل قصه ها بود&lt;BR&gt;خواب و خیال همه بچه ها بود&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یادش بخیر بچه گیا چه خوب بود&lt;BR&gt;حیف که هنوز صب نشده غروب بود&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آخ که چه زود قلک عیدیامون&lt;BR&gt;وقتی شکست باهاش شکست دلامون&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بهار اومد برفارو نقطه چین کرد&lt;BR&gt;خنده به دلمردگی زمین کرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چقدر دلم فصل بهارو دوس داشت&lt;BR&gt;وا شدن پنجره ها رو دوس داشت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بهار اومد پنجره ها رو وا کرد&lt;BR&gt;منو با حس دیگه آشنا کرد&lt;BR&gt;یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد&lt;BR&gt;حیف که همه ش سووال بی جواب شد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دروغ نگم هنوز دلم جوون بود&lt;BR&gt;که صب تا شب دنبال آب و نون بود&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بهار اومد اما با دست خالی&lt;BR&gt;به یه بغل شکوفه ی خیالی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بهار بهار گلخونه های بی گل&lt;BR&gt;خاطره های مونده اون ور پل&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بهار بهار یه غصه ی همیشه&lt;BR&gt;منظره های مات پشت شیشه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بهار بهار حرفی برای گفتن&lt;BR&gt;تو فصل بی حوصلگی شکفتن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت&lt;BR&gt;ما شنیدیم هر کسی خوابه نشنفت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;STRONG&gt;( محمد علی بهمنی ) &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=5&gt;&lt;STRONG&gt;دوستان ! سال نو فرخنده باد ! &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Mar 2009 17:46:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boomesefid&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>boomesefid</dc:creator>
<guid>http://boomesefid.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از همه جا ! </title>
<link>http://boomesefid.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;۱- وضعیت آاب و هوا یکی از موضوعات مورد علاقه دانمارکیها برای بحثهای هر روزه است . این مساله با آن جملات کوتاه ما ایرانیها که &quot; چه هوای گرمی است &quot; ٬ &quot; چه هوای خوبی است &quot; ٬ &quot; جقدر سرد است &quot; و ... فرق دارد . وضعیت آب و هوا در دانمارک نقش اساسی در زندگی روزمره آدمها دارد . تقزیبا هیچ دانمارکی نیست که از وضعیت آب و هوا در روزهای آینده و هفته پیش رو خبر نداشته باشد . دانمارکیها در روزهای بارانی ٬ بارانی می پوشند ٬ در روزهای آفتابی لباس راحت و خنک و در روزهای سرد و برفی لباس ضخیم و گرم ٬ حتی اگر همه این تغییرات ظرف یکی دو روز رخ دهد . در میان برنامه های تلویزیون هم به کرات شاهد پیش بینی وضع هوا هستیم که محبوبیت زیادی هم در میان دانمارکیها و البته ما دانمارک نشینها دارد ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;اما این روزها یک بحث داغ دیگر هم به بحثهای روزمره اضافه شده و آن بحران اقتصادی است که گریبانگیر دانمارک و گویا کل کشورهای اروپایی شده . دلیل این بحران اقتصادی هر چه که هست ٬ ظاهر شهر را شبیه فیلمهای دوران جنگ سرد در شوروی سابق کرده . آدمهای مشوش و عجول که پوشیده در لباسهای ضخیم زمستانی سر در گریبان فرو برده اند و جستجوگرانه از این مغازه به آن مغازه می روند . حراجهایی که هر سال از آغاز سال نو میلادی شروع می شد و در ابتدای ماه فوریه پایان می گرفت امسال تا عید پاک ( اواسط مارس ) تمدید شده اند و همچنان اجناس روی دست تولید کنندگان و وارد کنندگان باد کرده . قیمت مواد غدایی به نحو چشمگیری افزایش پیدا کرده و بسیاری از بانکها ٬ شرکتها و کمپانیهای معتبر و قدیمی از جمله &quot; یوسک &quot; ٬ &quot; کیمس &quot; ٬ &quot; مرلین &quot; ٬ &quot; کارلسبرگ &quot; و ... در آستانه ورشکستگی قرار دارند . در چنین شرایطی سخت است که خودت را برای آینده و به قول دانمارکیها &quot; شغل حرفه ای &quot; آماده کنی . تو دنبال چیزی می روی که جامعه نیاز ندارد و جامعه به چیزی نیاز دارد که تو دنبال آن نیستی و تا تو خودت را آماده کنی نیازهای جامعه هم عوض شده و تو روی دست جامعه مانده ای ... وضعیت قمر در عقربی  است ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;۲- در یکی از پستهای اولیه ام در باره &lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://boomesefid.blogfa.com/post-4.aspx&quot; target=_blank&gt;آنیا&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt; - دوست روسم که بسیار به او علاقه داشتم ـ و ناپدید شدن یکباره اش نوشته بودم . بعد از سه سال بی خبری مرا در یکی از سایتهایی که در آن عضویت دارم پیدا کرده . همراه همسرش به انگلیس رفته و در لندن زندگی می کند . مشغول کار و درس خواندن است و دلش هوای دانمارک دارد . عجیب نیست ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;۳- من و پسرک خوبیم . پسرک سال نو را با رفتنهای هر روزه نزد پرستارش شروع کرده و من با مرور درسهایی که قبلا به فارسی خوانده ام و حالا به دانمارکی می خوانم . طبق قوانین برابری اقتصادی در دانمارک ٬ توانستم برای شهریه پرستاری روزانه اش کمی تخفیف بگیرم که کمک بزرگی است . با کمک هزینه تحصیلی که می گیرم کمی احساس استقلال مالی می کنم و صد البته درس خواندن مرا به روزهای خوب دانشگاه می برد و سخت شادم می کند . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;۴- با اینکه از کریسمس خیلی گذشته ولی دیدن این عکس سورنا خالی از لطف نیست : &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=30 src=&quot;http://pic80.picturetrail.com/VOL1998/12231822/21754854/358824098.jpg&quot; align=middle vspace=30 border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Feb 2009 11:18:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boomesefid&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>boomesefid</dc:creator>
<guid>http://boomesefid.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معصومیت از دست رفته !</title>
<link>http://boomesefid.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;عشق پانزده سالگی یادت هست ؟ آن همه هیاهوی رویا آن ته ته وجودت که همه دنیایت را به غلغله انداخته بود ؟یادت هست ساعتها روی تختخواب یا کاناپه دراز می کشیدی و به خیالهایت خیره می ماندی . نه مزه غذاها را می فهمیدی و نه کلامی از زبان مادری ات به گوشت می نشست . خاطرخواه شده بودی ! شبها به بهانه درس خواندن تا صبح بیدار می ماندی و فکر و فکر و فکر و این کتابهای پاره پاره که آسایشت را بریده بودند و نمی گذاشتند توی وهم خودت زندگی کنی ... یادت هست سر کلاس پلکهایت سنگین می شدند و خیره می ماندی به سفیدی بی جان گچ روی سیاهی عالمگیر تخته و به خودت می آمدی و می دیدی هیچ از هیچ نفهمیده ای ؟ ... و این ساعت ... آه که زمان چه دیر می گذشت تا زنگ به صدا در آید و تو بتوانی فارغ البال تصویر کوچک قلبی تیر خورده را پشت جلد کتابت نقش کنی یا نام یار را با قلمهای رنگی و تحریر پر نقش و نگار گوشه دفترت به رمز و ایهام بنویسی ... و شاید نقش قطره ای اشک که از چشمی فرو می چکد ... پروانه ای که در آتش شمع می سوزد ... جام شرابی که چهره نگار در ان نقش بسته ... یادت هست با نوک سوزنی پرگار روی میزت کلمه نامیرای &quot; عشق &quot; را هک می کردی و با ماژیک شبرنگ روی دیوار کلاس شعرهای عاشقانه می نوشتی ؟ ... یادت هست کتابهای دانیل استیل و جین آوستین را می خواندی و توی کتابهای فهیمه رحیمی غرق می شدی ؟ یادت هست اولین بار که فروغ خواندی و &quot; بی مهتاب شبی ... &quot; فریدون مشیری را زمزمه کردی ؟ ... آن همه تپشهای بی پایان دل یادت هست ؟ یادت هست توی هر موجود زنده ای به دنبال وجه تشابهی به نگار بودی ؟ و بی دلیل می گریستی و می خندیدی ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;آن روزها تا معصویمت راه زیادی نبود . تو از آلودگی چیزی نمی دانستی . پاک بودی و بی ریا و غل و غش . آن روزها لمس کردن مثل یک رویا بود . هنوز پای دیدن &quot;American Pie &quot; ها ننشسته بودی و &quot; 40 years , virgin &quot; و &quot; 40days 40 nights &quot; به نظرت عادی نمی آمد . آن روزها دلت به &quot; بربادرفته  &quot; و &quot; بلندیهای بادگیر &quot; خوش بود و گناهکار بودن زن متاهلی که مرد دیگری غیر از شوهرش را در آغوش می گیرد . از ارباطهای مثلثی و مربعی چیزی نمی دانستی ...  نمی دانستی چه پلشتی هایی به نام عشق مزین نخواهد شد . نمی داستی آمهایی هستند که سر کوچه عاشقند و ته کوچه فارغ . نمی دانستی روزی می رسد که نام گناه از گناه برداشته می شود و &quot; امروزی بودن &quot; جای آن را می گیرد ... و چقدر بغض دارم وقتی معصومیت ذهن و دلم را در آن روزها به یاد می آورم !!!! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;آن روزها همه جا حرف عشق نبود . حرف عشق چیزی بود که به زبان نمی آمد . حرف دل بود . هر کسی لایق پسوند عشق نبود . عشق شرف داشت . افتخار داشت ... مرام می خواست . توی عشق حادثه بود ٬ غصه بود ٬ ناکامی بود ... اما دروغ نبود . هوس نبود ... پلیدی نبود . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;سالها گذشته ... تو مدتهاست که نه تنها پانزده ساله نیستی ٬ بلکه رقم اول سنت را ۲ به تسخیر خود درآورده و او هم بزودی قربانی ۳ می شود ... و تو روزی مقابل آیینه می نشینی و خودت را نمی شناسی ! آرایش مویت را ... نقاب قلبی صورتت را ... لباست را ... مرامت را ... و یک یادآوری کوچک ! یک تلنگر معصومانه ... یک تشر از ضمیر ناخود آگاه ... موهایت را پریشان می کنی . چهره از نقاب می شویی ٬ دگمه های باز را می بندی و مودبانه به خودت سلام می کنی ... بدون آنکه فریاد بزنی ٬ بدون آنکه صدای کودکان را تقلید کنی ٬ بدون آنکه عشوه بیایی و دلفریبی کنی ... و به اندازه یک دریا برای معصومیت از &quot; یاد &quot; رفته ات می گریی ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;Jane Eyre&quot; hspace=30 src=&quot;http://i40.tinypic.com/20synpc.jpg&quot; align=middle vspace=30 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت :&lt;/STRONG&gt; در میان همه سریالها و فیلمهای مزخرفی که به مناسبت کریسمس و سال نو از تلویزون دانمارک پخش شد ٬ تنها شیفته سریال ۴ قسمتی&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=iglpa1ggcMY&amp;feature=related&quot; ?? ایر جین&gt; &lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=iglpa1ggcMY&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;&quot; جین ایر &quot; &lt;/A&gt; شدم . سریالی که در سال ۲۰۰۶ تولید شده و با همتایان خود تفاوتهای فاحشی دارد . معصومیت موج زننده در داستان زیبای جین ایر ( اثر شارلوت برونته ) مرا در عمق خاطرات دوران &quot; تین ایجری &quot; ام فرو برد  . داستان جین ایر داستان دوره ای است که سر آمده اما هم کتابش ارزش خواندن دارد و هم سریالش ارزش دیدن ٬ بخصوص اگر مثل من معتاد هر ورز دیدن آن نشود ( مهرنگ برایم دانلوش کرده !!!! ) و کتابهایش را به سه زبان فارسی و انگلیسی و دانمارکی نخواند !!!! گاهی خاطرات به ما می فهمانند چرا پیش تر ها احساس بهتری داشتیم !&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Jan 2009 13:46:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boomesefid&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>boomesefid</dc:creator>
<guid>http://boomesefid.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولدت مبارک ! </title>
<link>http://boomesefid.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;چطور بگویم ؟ شبها خوابم نمی برد اگر هر نیم ساعتی - یک ساعتی یک بار نیم خیز نشوم و تو را توی گهواره ات نبینم که لبهای کوچکت را غنچه کرده ای و مژه های بلندت را روی هم انداخته ای و آرام آرام نفس می کشی . چطور بگویم که صدای خنده هایت دلنواز ترین موسیقی جهان است برایم و صدای گریه هایت هر نفس رمزی تازه که تنها من و تو از آن با خبریم و بس ... از روزی که آمده ای چشمهای مادر خواب ندارد . موهای مادر آشفته است و لباسهای مادر بهم ریخته و این دلپذیر ترین بی سرو سامانی عالم است . راحت بگویم : تصور روزی ... چه می گویم لحظه ای بدون تو برایم کابوس است . انگار از ازل نامت بر دل تنگ مادر حک شده و تا ابد خواهد ماند ! انگار مادر آفریده شده تا خود را فدای وجود نازنین تو کند و این تنها رسالت او بر روی زمین است ... سورنا ! تا ابد با تو ام ! حتی آن زمان که دیگر نتوانم جسم کوچکت را در آغوشم بگیرم و نفسی نباشد که برایت لالایی بخوانم ... با تو هستم تا همیشه ! ...&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0033ff size=4&gt;تولدت مبارک !&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 419px; HEIGHT: 573px&quot; height=1379 alt=&quot;سورنا در شب تولدش 29/9/1387&quot; hspace=30 src=&quot;http://i41.tinypic.com/142stbs.jpg&quot; width=611 align=middle vspace=30 border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Dec 2008 17:37:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boomesefid&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>boomesefid</dc:creator>
<guid>http://boomesefid.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://boomesefid.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;STRONG&gt;ماریانه&lt;/STRONG&gt; زنی است که سالهای میانسالی را از سر گذرانده . قد کوتاهی دارد و موهای سرخرنگ که دانمارکیها می گویند نشانه خشونت است ! بلوز بافتنی نازکی به رنگ ارغوانی به تن کرده و در آستانه در خانه شماره ۱۵ ایستاده . تا من و مهرنگ و پسرک را که توی کالسکه است می بیند ٬ دست تکان می دهد و اشاره می کند برویم تو . هنوز نمی دانم از کجا مارا شناخته ؟  وارد خانه که می شویم دخترک دو - سه ساله موطلایی را می بینم که با گوشه شلوار ماریانه را چسبیده و با چشمان آبی و درشتش خیره به ما نگاه می کند . سورنا هم با بهت به دور و برش خیره شده . کمی عقب تر پسرک هفت-هشت ماهه ای روی زمین سینه خیز می رود و آن طرف تر پسرک بور و سفید دیگری که آب بینی اش تا پشت لبش پایین آمده و سن و سالش بیشتر از سورنا نیست روی زمین نشسته و در حالی که بادکنکی را توی دستان کوچکش گرفته به ما نگاه می کند . توی صورت بچه ها هیچ حسی نمی بینم . نه شادی ٬ نه کنجکاوی ٬ نه ترس و نه شرم ... هر سه خیره و بی حس به ما زل زده اند . بر عکس سورنا که دائم سر می چرخاند و &quot; ادد دد &quot; می کند ! مهرنگ سورنا را روی زمین می گذارد تا با خانه ای که قرار است از روز پنجم ژانویه روزها را در آن بگذارد آشنا شود . این انتخاب خود ما نبوده است اما مشاور شهرداری می گوید وقتی در مهد کودکها جای کافی نباشد سیستم به طور خودکار بچه ها را به پرستاران درون خانه می سپارد ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;سورنا قدری با وحشت به دور و برش نگاه می کند اما با دیدن پسرک سینه خیز شده روی زمین که چهره به چهره اوست می خندد و جوری با او سر &quot; ادد دد &quot; را باز می کند که گویی دارد ناز و نوازشش می کند . من و مهرنگ با ماریانه حرف می زنیم و سورنا که توی آن پالتوی بزرگ و ضخیم شبیه تخم مرغ شانسی شده توی خانه می چرخد و با بچه های خیره و بی احساس حرف می زند و می خندد ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;ماریانه می گوید هر روز صبح ساعت ۹ بچه ها را به گردش می برد . ساعت ۱۱ به آنها نهار می دهد که شامل نان گندم سیاه و گوشت یا مرغ است . به او می گویم سورنا نان گندم سیاه نمی خورد و هنوز هم علی رغم داشتن ۸ دندان قادر به درست جویدن غذا نیست . می گوید باید یاد بگیرد اما می تواند پوره یا فرنی بخورد . می گویم سورنا هنوز خودش غذایش را نمی خورد و باید کسی به او غذا بدهد . ماریانه می گوید باید این را هم یاد بگیرد . می گویم به تنهایی هم نمی تواند بخوابد . می گوید من بچه ها را نمی خوابانم . آنها را توی کالسکه توی ایوان می گذارم تا خودشان بخوابند ! ... با وحشت به ایوان نگاه می کنم که چند کالسکه بزرگ دیگر را توی خودش جا داده . یعنی در دمای ۱۵- سورنا باید آنجا بخوابد ؟ با وحشت می پرسم : بیرون سرد نیست ؟ ماریانه می گوید من ۲۷ سال پرستار کودکان بوده ام ! به من اعتماد کن ! اتفاقی نمی افتد ! ... آنقدر پریشانم که دقایق بعدی را در سکوت به بازی کردن با بچه ها می گذرانم و می گذارم مهرنگ ته و توی بقیه چیزها را دربیاورد . فکر اینکه ساعتها از سورنا دور باشم و ندانم چطور غذا می خورد و لباس می پوشد و بازی می کند و آیا کسی هست که خنده ها و شیطنتهای هر روزه اش را پاسخ دهد و موقع &quot; پی پی کردن &quot; پشتش را بمالد و موقع شیر خوردن کاکلش را نوازش کند آزارم می دهد . فکر اینکه شاید اولین کسی نباشم که نخستین قدمش را می بینم و اولین کلمه اش را می شنوم و تیزهوشیهایش را پاداش می دهم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;به مهرنگ می گویم یعنی همین بود ؟ یعنی تمام شد ؟ دیگر تا آخر عمرم نمی بینم که سورنا از میز عسلی آویزان شده و با شیطنت به من می خندد و لپهایش چال می اندازد ؟ دیگر نمی بینم که یک ساعت تمام در سکوت با بند شلوارش بازی می کند و صدایش در نمی آید ؟ دیگر نمی بینم که دل و روده کشوهایم را بیرون ریخته ؟ ... مهرنگ می گوید دو روز هفته را می توانی با او باشی و بقیه تمام روزهای هفته ... اما من می خواهم همیشه با سورنا باشم و این &quot; نه &quot; محکم زندگی که افسارم را می کشد بدجوری خار توی چشمم شده . کاش می شد همان جوری زندگی کرد که دلت می خواهد ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت ۱:&lt;/STRONG&gt; تنهایی سخت آزارم می دهد !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت ۲ :&lt;/STRONG&gt; بالاخره کلاسهایم جور درنیامدند و مجبور شدم واحد نقاشی را حذف کنم و جایش ریاضی بگیرم !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت ۳ :&lt;/STRONG&gt; سورنا خوب است . دستش را به در و دیوار می گیرد و راه می رود . ۸ تا دندان دارد و صبحها که مهرنگ نیست پشت در بسته اتاق کامپیوتر گریه می کند . به خیال اینکه پدرش آنجاست و در را رویش باز نمی کند . این هم عکسش با موهای تراشیده در شب هالوین :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 432px; HEIGHT: 322px&quot; height=530 alt=&quot;سورنا در شب هالوین&quot; hspace=30 src=&quot;http://i34.tinypic.com/fynbbo.jpg&quot; width=526 align=middle vspace=30 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت ۴ : &lt;A href=&quot;http://www.dailymotion.com/video/x1b802_christina-aguilera-hurt_music&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;ترانه Hurt با صدای کریستینا اگوییلرا !&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 08 Dec 2008 16:24:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boomesefid&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>boomesefid</dc:creator>
<guid>http://boomesefid.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آهای با توام ! </title>
<link>http://boomesefid.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 391px; HEIGHT: 205px&quot; height=310 alt=... hspace=30 src=&quot;http://i38.tinypic.com/2vbuatg.jpg&quot; width=583 align=middle vspace=30 border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;بگذار بی مقدمه بروم سر اصل مطلب ! لعنت به تو ! یعنی اگر موجودی باشد که زورش به تو برسد ( که متاسفانه نیست ! ) امیدوارم زجر کشت کند ! خجالت نمی کشی ؟ شرم نمی کنی ؟ آخر داری زورت را به رخ کی می کشی ؟ این ناجوانمردی نیست ؟ این ظلم نیست ؟ این بی عدالتی در حق ضعفا نیست ؟ این رنجاندن مور نیست ؟ لعنت به تو ؟ آخر چطور می شود تورا لعنت کرد ؟ آخر به تو هم می گویند خدا ؟ ؟؟؟؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;خسته نمی شوی از بس که ما را مثل مهره های شطرنج جابجا می کنی و به ریشمان می خندی ؟ خسته نمی شوی از بس زجرمان می دهی و ککت هم نمی گزد ؟ حوصله ات سر نرفته بس که مشکل و اوج و فرود و گره توی کارهایمان انداختی ؟ واقعا&quot; می خواهم بدانم آن بالاها یا اصلا&quot; همین پایین دم رگ گردن ما داری چه کار می کنی ؟ های خوابت برده ؟ با تو دارم حرف می زنم ؟ کجاها داری سیر می کنی ؟ آنقدر حواست را داده ای که نکند آجر قصرها کج و معوج شود و سقف روی سر ساکنان خراب شود که انگار از آن کودک یتیمی که نان خشک از زمین بر می گیرد و به دهان می گذارد بی خبر مانده ای ! انگار آنقدر خودت را مشغول به ریاست جمهوری رساندن اوبامای آفریکن - امریکن کرده ای که یادت رفته توی سرزمین من مردم دارند گرسنگی و بی عدالتی می کشند ! های با توام ! جوابم را نمی دهی ؟ به درک ! به جهنم ! من هیچ وقت تو را از زندگی ام بیرون نکردم اما تو هر وقت که به تو احتیاج داشتم غیبت زده ! هان ؟ چی شد ؟ چرا اینجوری نگاهم می کنی ؟ می خوای بگویی زورت به من می رسد ؟ می دانم که می رسد و از همین دلخورم ! اما تو ! تو را اگر میلیونها بار شکر کنم مرا به پشیزی نمی گیری اما نیاید آن روزی که ناشکری ات کنم ! حتما&quot; باید یک جوری مرا سر جایم بنشانی ؟ های ! مرا یادت رفته ؟ ما را یادت رفته ؟ خلق کردی و ساختی و ول کردی روی زمین و گفتی گور بابایشان ها ؟ شاید هم خودت را با بیگانگان و آلینز مشغول کرده ای و توی دلت گفته ای از این انسانها که آدم در نمی آید ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;آهای ! چرا نمی فهمی که تو تنها خدایی هستی که ما داریم ؟ چرا گذاشتی آن پدر جوان تصادفا&quot; پسرک ۴ ساله اش را زیر بگیرد و درجا بکشد که تا آخر عمر دقمرگ شود ؟ چرا گذاشتی دخترک ۵ ساله ای که فرزند خوانده آن خانواده بی فرزند بود بی سر و صدا توی استخر غرق شود ؟ چرا گذاشتی آن پدر ناجوانمرد خونخوار به دخترک ۳ ساله اش تجاوز کند و از ترس برملا شدن راز پلیدش دخترک و برادر ۷ ساله و مادرشان را به رگبار گلوله ببندد ؟ چرا گذاشتی آن دخترک ۱۴ ماهه لهستانی در آتش کباب شود و نیمی از تن نازنینش را جزغاله کند ؟ ... به من نگو آدمها از خودشان اختیار دارند ! مگر روی دست خواست تو کسی می تواند بلند شود ؟ مگر اگر تو نخواهی ما می توانیم ؟ تو راضی شدی که آنها توانستند ! ... به من نگو جان خیلی ها را هم با معجزه نجات دادی ... نگو به خیلی ها هم کمک کردی ... نگو نگو نگو ... وقتی به زجری که این بچه های بی گناه کشیدند فکر می کنم از تو بیزار می شوم ! ... خدایا ! صبرم بده !&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت :&lt;/STRONG&gt; گر شد از جور شما خانه موری ویران               خانه خویش محال است که آباد کنید ( ملک الشعرای بهار )&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Nov 2008 15:16:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=boomesefid&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>boomesefid</dc:creator>
<guid>http://boomesefid.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
