تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker بوم سفید - آن دخترک روس ...
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ... ... ... چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

 

Hi honey !

It's almost a long time , you didn't come too school ! where are you ? is every thing ok ? call me ...

این متن آخرین SMS -ی بود که برای آن دخترک روس فرستادم ... وقتی پیامم به دستش رسید در فرودگاه کپنهاگ بود و چمدانهایش را تحویل هواپیمایی می داد که ساعاتی بعد در نیجریه به زمین می نشست . برایم نوشت :

I'm leavin Denmark ! miss you !

دخترک اسمش آنیا بود . مثل من متولد ماه می اما درسال 1978 . در سن پیترز بورگ به دنیا آمده بود ... اولین دوستی که در دانمارک پیدا کردم . روز اول برگزاری کلاسهای زبان بود و او با آن موهای بور و بلندش پوشیده در اورکت شیری رنگ بلند که به طرز عجیبی با رنگ موهایش هماهنگی داشت ، پشت در بسته کلاس ایستاده بود و سعی می کرد نوشته پشت در را که به زبان دانمارکی بود بخواند . از من پرسید : می دانی اتاق 466 کجاست ؟

و ما دوست شدیم ! دخترک از سن پیترز بورگ آمده بود اما به هیچ جا تعلق نداشت ! یکی دو سال قبل از همسر اولش جدا شده بود و از آن به بعد به قول خودش مرض سفر گرفته بود . هیچ جا آرامش نمی کرد . به اوکرایین رفته بود و مدتی در آنجا مانده بود . به روسیه برگشته بود و حقوق خوانده بود . رفته بود ترکیه تا رقص سماع ببیند و راحت الحلقوم بخورد ، در آلمان گشتی زده بود و به سوئد رفته بود تا زبان سوئدی یاد بگیرد و دوچرخه سواری کند و آنجا با همسر فعلی اش که از او 13 سال بزرگتر بود آشنا شده بود  ... به دانمارک آمده بود تا ازدواج کند و حالا اقامت گرفته بود و زبان می خواند ...

روزهای اول که بچه های ایرانی مدرسه زبان ما را با هم می دیدند ، سایه ای از شک و بی اعتمادی و حتی پوزخند چهره شان را می پوشاند و حتی در حضور من از آنیا با عنوان دخترک روس یاد می کردند ... شاید کسر شأن یک ایرانی می دانستند که با وجود ایرانیهای دیگر به دوستی با خارجیها رو بیاورد . اما اینجا نه من از ایرانیها دل خوشی داشتم و نه او از روسها ... به همین دلیل هم با هم قهوه می خوردیم ، با هم حرف می زدیم ، با هم خرید می رفتیم ... گاهی من برای او شیرینیها و تنقلات ایرانی می بردم و گاهی او مرا به میوه و کیک خانگی مهمان می کرد ... سری پر سودا داشت . تنها بود و زمانی که پدرش بی هیچ زمینه قبلی در گذشت و او یک هفته ای را در روسیه به سوگ نشست و دوباره به جمعمان بازگشت تکیده تر شده بود ... حالا تنهاییهایش بزرگتر به نظرش می رسیدند و آن کامپیوتر لعنتی که بین او و همسرش روز به روز بیشتر فاصله می انداخت ... یک روز تصمیم می گرفت به انگلیس - موطن همسرش - کوچ کند ، روز بعد زیر گوشش در باره فرانسه-محل زندگی والدین همسرش - خوانده بودند ، روزی دیگر از ایرلند- محل تولد پدر همسرش- می گفت و گاهی از اسپانیا یا نیوزلند- که همسرش به آنجا سفر کرده بود- یا سوئد- که خودش مدتی در آنجا اقامت داشت - یا فنلاند که -خاله اش آنجا زندگی می کرد ... خلاصه فکر فرار بود . رفتار متکبرانه و نخوت آمیز دانمارکیها عذابش میداد . صدای آن زن دانمارکی که پشت تلفن از او درباره ملیتش پرسیده بود و وقتی فهمیده بود روس است ، به او گفته بود کاری برای او ندارند و گوشی را کوبیده بود هنوز در گوشش زنگ می زد . هنوز خاطره همسایه هایی را داشت که زمانی که فهمیده بودند او از روسیه آمده به او گفته بودند : نه! این اصلا خوب نیست ! بالاخره در جایی به عنوان نظافتچی کار گرفت اما هنوز یک ماه هم نشده بود که اخراجش کردند : نمی توانست ماشین نظافت را سریع حرکت دهد ! ... می گفت : من در کشور خودم وکیل بودم حالا ...  

دخترک روس یکباره نیمه های ترم دوم ناپیدا شد ... آنقدر در یادگیری زبان استعداد داشت که استادان همیشه او را به گذراندن سریعتر ترمها تشویق می کردند ... اما آن روزهای آخر دیگر کسی سراغش را نمی گرفت ... آن روزهای آخر کمی شاد بود و می گفت در نیجریه کاری به عنوان وکیل پیدا کرده ... نزدیک محلی که قبیله ای ضد سفیدپوست در آن زندگی می کنند و هر ساله 5-6 سفید پوست در آنجا به دست بومیان کشته می شوند ... امیدوار بود و کسی هم از خطرات زندگی در افریقا و بومیان و بیماریهای حاره ای و انواع جانوران موذی افریقا چیزی به او نگفت تا عزمش جزم باشد و برود آنجایی که دلش خوش است ... و حالا او رفته و من هرشب خوابش را می بینم ... خواب پشه مالاریایی را که در پشه بندش گیر افتاده ، خواب اینکه چاق شده و چربی آورده ( همیشه به چاقی حساس بود ) خواب اینکه برگشته و دوباره به کلاس می آید ... و خواب سرگشتگی و حیرانی آن دخترک روس که پایان نداشت و همیشه در سکوت و سکون تکرار می شد و چقدر همه برای سکوت و نجابتش حرمت قایل بودند ... این هم نسل سوخته ای است ...

لینک
نوشته شده توسط مژده  در ساعت 14:46 | لینک  |