گفتم مگر می شود این اردیبهشت تمام شود و من ننویسم ؟ این اردیبهشتی که روز بیست و نهمش ٬ سی ساله شدم و روز سی و یکمش ٬ یک بیستم قرن از بهم پیوستن من ومهرنگ گذشت ... و روز سی امش - صد البته - سورنا هفده ماهه شد ؟ ...
از زمانی که به یاد می آورم از رسیدن به مرز سی سالگی می ترسیدم . ترسم آن روزی بیشتر شد که بیست سالگی را از سر گذراندم و حس کردم دیگر آن دخترک تین ایجر رویایی نیستم که فکر می کرد روزی دنیا را تکان می دهد و باید سر فرو آورم و به زندگی اجباری و به قول مهرنگ " کپی / پیست " شده تن دردهم ... گو اینکه چنان هم نشد و هر چه این چرخ فلک سخت تر بر ما گرفت ٬ سرما بیشتر گرم رویاهایمان شد و بیشتر کودک بی پروای درون را نازپرورده کردیم !
امروز که دو روز از سی ساله شدنم می گذرد نه تنها آزرده خاطر نیستم و احساس پیری نمی کنم ٬ بلکه به گمانم کودک درونم کارآزموده و با تجربه تر خودش را آماده می کند که به رویاهایش جامه عمل بپوشاند ... برای من امروز سی سالگه مرز پا گذاشتن به میانسالی و پزمردن آرزوها نیست ... برعکس ... نقطه شروع بالفعل کردن بالقوه هاست ... جدی تر گرفتن رویاها و آمال دور و دراز که به هر قیمتی باید تحقق پیدا کنند . سی سالگی برای من چهره باتجربه زنی را به همراه اورده که از زیر و زبرهای بسیاری عبور کرده و به یقین رسیده و می داند که چه می کند و شاید با اندکی ایمان بیشتر به آنچه که از قبل به ان اعتقاد داشته نگاه می کند ... سی سالگی برای من فصل تولد خواسته های است که همیشه از سر بازشان کرده ام : بیایید کودکان من امروز همه شما با سی سالگی من متولد می شوید و به من شکل می دهید ... درست مثل هفده ماه پیش که سورنا با آمدنش سرو سامانم داد ... پس پیکها را ببرید بالا ... به سلامتی سی سالگی !
پی نوشت ۱ : کسانی که اهل پیک و جام نیستند صلوات بفرستند ... من به آن هم خیلی اعتقاد دارم !
پی نوشت ۲ : به مناسبت سی سالگی از طرف همسر جان مزین به بک فروند لپ تاپ نقلی شدیم و به مناسبت پنجمین تجدید عهدمان ٬ آبونمان اینترنت مستقل دریافت کردیم ! لهذا این وبلاگ از این پس در فواصل کوتاهتری به روز خواهد شد ... پیکها بالا به سلامتی همسرجان !



