تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker بوم سفید
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار ... ... ... چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

باران می زند پشت شیشه . صدای آویز باران بلند می شود . پنجره را می بندم ...

ویدا رفت . چند روزی مهمان بود . روزهای آخر کسل شده بود بس که باران بارید و هوا شرجی بود . کتاب قطورش را تا نیمه خوانده بود . گندمهایی را که از مزرعه ای در بیرون شهر چیده بود لای روزنامه پیچید و مهرنگ هر چه اصرار کرد ٬ نپذیرفت که پول کیف جدیدش را به عنوان هدیه بدهد . دوباره تنها شدیم ... حالا هر روز سورنا موقع خوردن سوپش به آویز بابران نگاه می کند و از خودش صدا در می آورد . نمی داند خاله " آدا " نیست که حواس سورنا را با به صدا درآوردن آویز پرت کند تا سورنا فارغ البال همه سوپش را بخورد ! شکلاتهای بدمزه ای که محبوبش بودند ٬ توی یخچال ماندن و بستنی زمستانی هایش که فقط چند تا از آنها را خورده بود . همه آن کنسروهای سبزیجات نخورده ماندند و نیمی از لازانیای سبزیجاتش که شب آخر پختم . روز آخر حال درستی نداشتم والا وعده مان آبدوخیار بود که هم مهرنگ و هم ویدا هوسش کرده بودند . حالا دیگر کسی نیست که نیمه شب از رویاها و کابوسهایم برایش بگویم . ویدا که از آتلیه رویایی سفالگری اش برایم حرف می زد ٬ به پاریس برگشته و من دیگر کسی را ندارم که مرا یاد خودم بیندازد . شب آخر وب گردی کردیم . ترانه Six ribbons اثر زیبای جان انگلیش را گوش دادیم و Wisper جورج مایکل را . با You'r my heart , you'r my soul مادرن تاکینگ به گذشته های دور سفر کردیم و Bleeding Love  لیونا لوییز بغضدارمان کرد ... با هم " ای ایران ای مرز پرگهر " را برای سورنا لالایی خواندیم و سرانجام خداحافظی کردیم ...

ویدا ! دوباره مسواکت را جا گذاشتی !

پی نوشت : یادداشت مسعود بهنود با عنوان " مهاجرت ٬ کلید گم کشده " را بسیار خواندنی یافتم . برای آنهایی که می پرسند اگر زندگی در اروپا اینقدر راحت است چرا هوای کوی وطن از سر نمی رود ما را ؟ چون احتمال می دادم سایت بانک مقالات فارسی برای ایرانیهای در وطن فیلتر باشد ٬ متن یادداشت را عینا" در ادامه مطلب می آورم .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مژده  در ساعت 18:14 | لینک  | 

۱- بعد از مدتها آفتاب در آمده . پسرک را با پوشک توی خانه ول می کنیم که هوا بخورد و بازی کند . دندان چهارمش هم درآمده و چیزهایی می گوید که بی شباهت به مامان و بابا نیست ! هوا گرم است و شرجی . بعد از ظهرها از خانه می زنیم بیرون و به هوای خریدن چیزی کوچک کلی راه می رویم ... میهمان دارم . همین الآن ! بالای سرم ایستاده و می خندد ! با همان عینک عجیب و غریبش که چشمهایش را از پشت آن نمی توان دید : ویدا ! از برج ایفل و شانزه لیزه و موزه لوور دل کنده و آمده پیش من ! دوباره خاطره آن قدم زدنهای طولانی تکرار می شود . هرچند که ویدا هنوز از کیک شکلاتی که روزگاری محبوبمان بود چیزی نچشیده اما هنوز از آب زرشک و آب انار آبمیوه فروشی سر مطهری حرف می زنیم و با هم در سکوت کتاب می خوانیم و من وسط فیلم دیدنهایش داستان سرایی می کنم و او در سکوت دندانهایش را بهم فشار می دهد و چیزی نمی گوید ! ... بعد از سه سال همه اینها ارزش دیگری دارند ... وقتی با هم فیلمهای خانوادگی را تماشا می کنیم که تا امروز جرات تنها دیدنش را نداشته ام و از دوستان بی معرفت و با معرفت قدیمی حرف می زنیم و به دردسرها و ناملایمات آن روزهای اداره می خندیم ! ...

۲- UgeAvis نشریه رایگانی که هر هفته از طریق پست به دستمان می رسد ٬ نشریه مورد علاقه من است . در این نشریه صفحه ای وجود دارد با نام " از ایرما بپرسید ! " و نویسنده این صفحه خانم مشاور روانشناسی است به نام " ایرما " که به مشکلات روانشناختی و اجتماعی خوانندگان پاسخ می دهد . یکی از کسانی که اخیرا" به ایرما نامه نوشته بود ٬ دختر جوان ۲۳ ساله ای بود که از دوست پسر ۳۴ ساله متاهل و صاحب ۲ فرزندش گله داشت که چرا او را به دوستان و آشنایان معرفی نمی کند و در کوچه و خیابان دست او را نمی گیرد و زودتر با او زندگی مشترکش را ( البته بدون ازدواج ) شروع نمی کند ؟ ... پاسخ شما به این خانم جوان هرچه که باشد ٬ ایرما او را دلداری داده و از او خواسته بود صبر کند تا مرد مورد نظر با آرامش زندگی اش را به خاطر او به هم بزند و به او بپیوندد و او را زیاده از حد هول نکند !!!! به این می گویند تفاوت فرهنگی ؟!؟!؟!؟!؟

۳- یک سوال ٬ هر چقدر می شود پاسخ : احمد باطبی ... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط مژده  در ساعت 23:48 | لینک  |